تبلیغات
شهادت زیباست - مطالب ابر شهید
  1. مهدی جان (عج)

    جمعه 11 اسفند 1391 07:06 ب.ظ آقاسید مرتضی



    شنیده ام از ما دلتنگ تری برای آمدنت،

    شنیده ام دل نگرانِ مایی،

    شنیده ام گریه می کنی برایِ ما ،

    کی تمام می شود؟

    غروب هایی که "دلِ" ما "گیرِ" دلتنگی ات است آقا!

    الهم عجل مولانا صاحب الزمان (عج)


  2. یک کشاورز ساده...

    دوشنبه 7 اسفند 1391 01:56 ب.ظ آقاسید مرتضی



    این کشاورز زاده ی تنکابنی که خودش را سرباز ساده ی اسلام می دانست. 


    بعدها توی جنگ، یک خبرنگار خبرنگار ژاپنی ازش پرسید" شما تا چه هنگام حاضرید بجنگید؟" 

    خندید... سرش را بالا گرفت و گفت" ما برای خاک نمی جنگیم ما برای اسلام می جنگیم. تا هر زمان که اسلام در خطر باشد."

    آن قدر رفت جبهه که بالاترین ساعت پرواز در جنگ را در جهان داشت.

    نخستین نظامی بود که رهبر انقلاب بهش اقتدا کرد و نماز خواند. 


    و دیروز مادر این سرباز اسلام، در کنارش آرام گرفت  

    مادر شهید شیرودی...

    شادی روح خودشون و مادرشون صلوات....


  3. بروز شدیم!!!

    چهارشنبه 2 اسفند 1391 02:59 ب.ظ آقاسید مرتضی



    سلام خدمت دوستان

    به لطف خدا و مدد امام زمان و شهدا قالب طراحی شده جدید روی وب قرار گرفت....

    همچنین با تشکر از دوست خوبم محمد امین باقری نژاد که واقعا خیلی برا این قالب زحمت کشید

    لطفا نظرتونو هم درباره قالب بگین....

    اولین پست رو هم برا آقا امام زمان میزارم....


    ازفکرگناه پاک بودن عشق است

    ازهجرتوسینه چاک بودن عشق است

    آن لحظه که راه می روی آقاجان

    زیرقدم تو خاک بودن عشق است

    الهم عجل لولیک الفرج.....


    شهادت زیباست.....


  4. خدایا...

    شنبه 7 مرداد 1391 06:15 ب.ظ آقاسید مرتضی

     

    خدایا ما را ببخش. گناهانی که مارا احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم گناهانی که میکنیم

    و با هزار قدرت عقل توجیه میکنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم......

    نیایش شهید چمران....


  5. به یاد شهدا گمنام...

    جمعه 9 تیر 1391 10:15 ق.ظ آقاسید مرتضی

    خیلی گشته بودیم،نه پلاکی،نه کارتی،چیزی همراهش نبود.

    لباس فرم سپاه به تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.

    خوب که دقت کردم،دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده.

    خاک و گل ها را پاک کردم.....

    دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم.روی عقیق نوشته شده بود: "به یاد شهدای گمنام"


  6. اسکله شهادت....

    پنجشنبه 8 تیر 1391 11:41 ق.ظ آقاسید مرتضی

    گفت: اسکله چه خبر؟

    گفتم: "منتظر شماست که بروید شهید شوید."

    خندید،چند قدم جلو رفت،برگشت نگاهی کرد و دوباره رفت.

    جسدش را که آوردند گریه ام گرفت.

    گفتم: "من شوخی کردم ، تو چرا شهید شدی؟!"


  7. صیاد شیرازی و بنی صدر...

    جمعه 2 تیر 1391 09:51 ق.ظ آقاسید مرتضی

    نشسته بود و به صحبت های فرمانده کل قوا گوش می داد. عصبانی بود. انگشتهایش را به هم قفل کرده بود و خیره شده بود به زمین. بعد از بنی صدر نوبت سخنرانی او بود.

    برایش هیچ قابل قبول نبود که فرمانده کل قوا قبل از شروع سخنرانی اسمی از خدا نَبَرد. نمیتوانست خودش را قانع کند که یادش رفته یا حواسش مثلاً نبوده.

    سخنرانی بنی صدر تمام شد و با صلوات حاضرین رفت نشست سر جایش. صیاد شیرازی رفت پشت تریبون. همه نشسته بودند و منتظر شروع سخنرانی. بعد از نام خدا گفت:

    "من توی جلسه ای که سخنران اول، حرفش را بدون نام خدا شروع کرده حرفی نمی زنم."

    آمد پایین و سر جایش نشست. چهره بنی صدر وقتی صدای تکبیر همه بلند شد دیدنی بود.


  8. آسمانی شد...

    چهارشنبه 31 خرداد 1391 02:52 ب.ظ آقاسید مرتضی

    قسمتی از وصیت نامه شهید چمران

    در دنیا آدم هایی هستند که به ظاهر زنده اند،نفس می کشند،راه می روند

    حرف می زنند،زندگی می کنند اما در حقیقت اسیر دنیا،برده زندگی و ذلیل حوادث هستند.

    اینان برای اینکه نمیرند آنقدر خود را کوچک می کنند که گویا مرده اند.

    اما انسانهای آزاده ممکن است کوتاه زندگی کنند ولی تا آنجا که زنده هستند

    به راستی زندگی می کنند و با اختیار خود نفس می کشند محکوم اراده دیگری نیستند

     و دیگران تسلیم آنها هستند....

     


  9. یه خراش کوچیک!!!

    چهارشنبه 31 خرداد 1391 02:37 ب.ظ آقاسید مرتضی

     

    داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده

    شما همین طور نشستین؟» گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک

    برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود.»

    گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده!!! » همان شب رفتیم یزد بیمارستان.

     به دستش نگاه می کردم .گفتم «خراش کوچیک! »

    خندید. گفت « دستم قطع شده ، سرم که قطع نشده .....!!!!!


  10. زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودش

    جمعه 21 بهمن 1390 11:43 ق.ظ آقاسید مرتضی

    من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به  دنیا آمده و بزرگ شده‌ام
    كه درهر سوراخش كه سر می‌كردی به یك خانواده دیگر نیز  برمی‌خوردی.

    لطفا برای دیدن ادامه متن به ادامه ی مطلب بروید.....