تبلیغات
شهادت زیباست - مطالب ابر خاطره شهدا
  1. این آب همان کمپوتهاست!!

    یکشنبه 4 تیر 1391 09:50 ق.ظ آقاسید مرتضی

    بیچاره تدارکاتچیهای جبهه. دنیا را هم که به کام بچه ها می ریختند،

    دو قورت و نیمشان باقی بود. یعنی باز همان حرفی که باید بزنند را میزدند.

    ولو به شوخی می گفتند: گرفتید، بردید، خوردید، به ما ندادید، کم دادید

    و هر وقت هر چی خواستیم ورد زبانتان "نداریم، نمیشه، نیست" یا "تعلق نمی گیره

    فردا بیا ببنیم چی میشه" بود.


  2. چشمت روز بد نبینه!!!

    جمعه 2 تیر 1391 10:09 ق.ظ آقاسید مرتضی

    من ازتون عذر میخوام داستان یکم طولانیه ولی ارزش خواندن داره حتما بخونین.......

     

    اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می­جنگیدیم.

     بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود. اسمش عزیز بود.

    شبها می­شد مرد نامریی! چون همرنگ شب میشد و فقط دندان سفیدش پیدا بود.

     زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش عقب. وقتی خرمشهر سقوط کرد

    چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را

    به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم.

     با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم

    و رفتیم سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110 است......


  3. سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران...

    چهارشنبه 31 خرداد 1391 12:05 ب.ظ آقاسید مرتضی

    آخرین خاطره:

    داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمان ده جدید ، توضیح می داد. مثل همیشه راست

    ایستاده بود روی خاک ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛

     سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزده متری . دومی هفت متری

    وسومی پشت پای دکتر ، روی خاکریز.

    دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز . ترکش خمپاره خورده بود

    به سینه ی حدادی ،صورت مقدم پور و پشت دکتر....

    بعد از شهادت دکتر خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب . حساب چندانی نداشتیم.

    یک ساک پارچه ای ، تویش یک پیراهن و دوتا زیرپوش .......

    برای شادی روح شهدا بخصوص شهید چمران صلوات.........


  4. شهید خرازی...

    دوشنبه 29 خرداد 1391 09:50 ق.ظ آقاسید مرتضی

     

    قایق داشت راه می افتاد که آمد تو. موتور قایق که خراب شد، سعی کرد

     با همان یک دستش پارو بزند. بغل دستی اش جوان ساده دلی بود.

    شوخ طبع و درشت هیکل. گفت: "تو با این هیکل لاغر و بک دست آمده ای جبهه چه کار کنی؟"

    سعی کردیم علامتی بدهیم بهش که متوجه نشد.

    طرف نفسی تازه کرد و گفت :"مگه فرمانده لشگر هم یه دستی نیست ؟"عصبانی شد.

     گفت : "پرویی هم که می کنی! تو کجا و حسین خرازی کجا؟" خندیدم.

    موقع پیاده شدن بود که فهمید. دفعه بعد که دیدمش با همان جثه درشت نشسته بود

     روی زمین. صورتش هم پر از کف. یکی بالای سرش ایستاده بود و باکتری آب می ریخت

    تا او سرش را بشوید. او فقط یک دست داشت...

     


  5. داغ بوسه بر دل مادر ماند!

    یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 10:25 ب.ظ آقاسید مرتضی

    هر وقت پسرم می خواست بره جبهه ، صورتش رو می بوسیدم

    ایشون هم بوسه ای به پیشانی ام می زد

    وقتی خبر شهادتش رو آوردند

    اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که پیشانی اش رو غرق بوسه کنم

    ... پیکرش رو که دیدم ، پارچه رو کنار زدم

    آمدم پیشانی اش را ببوسم

    اما صحنه ای دیدم که جگرم هزار تکه شد

    پسر نازنینم قسمت بالای صورتش رو نداشت

    ترکش پیشانیش رو برده بود...

    راوی: مادر شهید علی کلهری