تبلیغات
شهادت زیباست - مطالب اسفند 1392
  1. چادر مادرم ...

    سه شنبه 27 اسفند 1392 11:52 ق.ظ آقاسید مرتضی



    تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

    با دست خودش داده اناری به یتیمی

    حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

    بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

    در خانه زهرا همه معراج نشینند

    آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

    ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

    می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

    آتش مزن آتش در و دیوار دلش را

    جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

    حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

    پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی ...


  2. قمقمه‌ها را یكی یكی پر كرد و برگشت ...

    پنجشنبه 22 اسفند 1392 05:50 ب.ظ آقاسید مرتضی



    -  آقا مرتضی! یه نفر رو بفرست خط، ببینیم چه خبره.


    هركس می‌رفت، دیگه برنمی‌گشت. همان سه‌راهی كه الآن می‌گویند سه‌راهی همت. 


    خیلی كم می‌شد بچه‌ها بروند و سالم برگردند.


    آقا مرتضی سرش را پایین انداخت و گفت «دیگه كسی رو ندارم بفرستم، شرمنده.»


    حاجی بلند شد و گفت «مثل این كه خدا طلبیده.» و با میرافضلی سوار موتور شدند كه بروند خط.


    عراق داشت جلو می‌آمد. زجاجی شهید شده بود و كریمی توی خط بود. 


    بچه‌ها از شدت عطش، قمقمه‌ها را می‌زدند لب هور،‌ جایی 


    كه جنازه افتاده بود،‌ و از همان استفاده می‌كردند.


    روی یك تكه از پل‌هایی كه آن‌جا افتاده بود سوار شد. هفت هشت تا از قمقمه‌های بچه‌ها دستش بود. 


    با دست آب را كنار می‌زد و می‌رفت جلو؛‌ وسط آب،‌ زیر آتش. آن‌جا آب زلال‌تر بود. 


    قمقمه‌ها را یكی یكی پر كرد و برگشت ...

     

    شادی روح شهید همت صلوات ...




  3. قصه تلخ ...

    جمعه 9 اسفند 1392 12:14 ب.ظ آقاسید مرتضی



    آی قصه قصه قصه

    نون و پنیر و پسته

    مادری قد خمیده، روی یه قبر نشسته

    زل زده به قاب عکس

    اشک تو چشاش نشسته

    یاد قدیما کرده، یاد همون اتاقک

    که شش نفر آدمو توی خودش گذاشته

    چه پیر شده ... شکسته ...

    دستای لرزونش رو روی لحد گذاشته

    آی قصه قصه قصه

    ترکش خمپاره و گلوله قناصه

    یک پسری که روی، خاکریز ما نشسته

    گرفته توی دستش، یک پلاک شکسته

    پی نوشت : عجب روزگاریست ....