شهادت زیباست
  1. سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران

    شنبه 31 خرداد 1393 01:45 ب.ظ آقاسید مرتضی

    ما، اغلب خود را محور دنیا و مافیها فرض می کنیم و فکر می کنیم که همه دنیا به خاطر ما می گردد،

     آسمان و زمین و ستارگان به خاطر خوش آمد ما در سِیر و گردشند ...

    فکر می کنیم که آسمان در غم ما خواهد گریست و یا دل سنگ از درد ما آب خواهد شد

    یا گردش ستارگان متوقف خواهد گشت...

    اما بعد می فهمیم که در این دنیای بزرگ میلیون ها انسان مثل ما آمده اند و رفته اند

    و هیچ تغییری در گردش روزگار به وجود نیامده است.


    پی نوشت : شهادت مبارک دکتر 

     


  2. خیلی درد داره خیلی ...

    سه شنبه 13 خرداد 1393 08:03 ق.ظ آقاسید مرتضی


    تعریف میــکرد :


    همسرم توی حیــاط از روی ویلچر با صورت خورد زمیــن...

    بعد که من دویــدم و از روی زمیــن بلنــدش کردم

    دیــدم داره مثل ابـر بهار گریــه میکنه...

    با تعجب بهش گفتم

    حاجی شما توی ایـن سالهای مجروحیتت

    یــه بار آخ نگفتی

     چی شده؟!

    گفتش نمیدونستم

    زمیــن خوردن با صــورت اینـقدر درد داره ...

    .
    .
    .

    یا ابوالفضل (ع)




  3. مشکلات ...

    چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 07:43 ق.ظ آقاسید مرتضی



    مشکلات انسان های بزرگ را متعالی می سازد ؛


    و انسان های کوچک را متلاشی ...



    پی نوشت : ما رفتیم تا بعد کنکور ...

    دعام کنید ...


  4. از ته دل ...

    شنبه 27 اردیبهشت 1393 08:06 ق.ظ آقاسید مرتضی


    خیلی اشکش را نگه می داشت، توی چشمش!!!


    همسرش فقط یکبار گریه اش را دید، وقتی امام رحلت کرد .

    دوستش می گفت:

    «ما که توی نماز قنوت می گیریم ، از خدا می خواهیم که خیر دنیا و آخرت را به ما اعطا کند

    و یا هر حاجت دیگری که برای خودمان باشد.

    اما صیاد توی قنوتش هیچ چیزی برای خودش نمی خواست.

    بارها می شنیدم که می گفت :

    ... اللهم الحفظ قائدنا الخامنه ای ...

    بلند هم می گفت ،

     از ته دل ...


  5. دعای مادر ...

    شنبه 13 اردیبهشت 1393 12:43 ب.ظ آقاسید مرتضی



    پدر نداشت...  از کسی هم حساب نمی‌برد

    مادر پیرش هم نمی‌توانست کاری کند. هیکلش درشت بود و بزن بهادر... 

    هیچ‌کس جلودارش نبود. هر شب کاباره، دعوا، چاقوکشی و ... سند خانه همیشه روی طاقچه بود

    مادرش تقریبا ماهی یک بار برای سند گذاشتن به کلانتری محل می‌رفت! رییس کلانتری هم از دست او به ستوه آمده بود!

    با تمام این‌ها مادرش هر وقت می‌خواست دعا کند،

    می‌گفت: «خدایا! شاهرخ مرا از سربازان امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قرار بده... 

    خدایا عاقبت به خیرش کن...» دیگران به او می‌خندیدند و می‌گفتند: «شاهرخ و سربازی امام زمان...؟!»

    تا این که دعای مادر اثر کرد و شاهرخ شد عاشق امام خمینی (رحمت الله علیه). پای سخنرانی امام گریه می‌کرد.

     رفت جبهه... 

    شده بود سرباز حقیقی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)...

    شهید که شد حتی پیکرش هم پیدا نشد؛ 

    شاید ...

    می‌خواست حضرت (زهرا سلام الله علیها) برایش مادری کند. 


    منبع : افسران جنگ نرم


  6. گناهان هفته ...

    یکشنبه 24 فروردین 1393 08:54 ب.ظ آقاسید مرتضی


    صدای انفجار آمد و سنگر رفت هــــــوا

    هر چه صدایش زدیم جواب نداد.رفتیم جلو

    سرش پر از ترکش شده بود

    جیب هایش را خالی کردیم. یک کاغذ جالب تویش پیدا کردیم

    گناهان هفته :

    شنبه : احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل

    یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب

    دوشنبه : فراموش کردن سجده شکر یومیه

    سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن

    چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن

    پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن

    جمعه: تمام نکردن صلواتهای مخصوص جمعه ...


    پی نوشت : کجای این دنیاییم ما ؟!!! ما کجا و شما کجا ...


  7. شهادتت مبارک اقا سید ...

    چهارشنبه 20 فروردین 1393 10:58 ق.ظ آقاسید مرتضی



    اواخر فروردین ۷۲ بود؛ 

    پیکر سیدمرتضی بر دوش مردم در مقابل حوزه‌ی هنری تشییع می‌شد.‌.. 

    خودرو حامل رهبر انقلاب در خیابان سمیه ایستاد.‌ 

    علی‌رغم مسائل امنیتی، آقا برای ادای احترام به شهید از ماشین پیاده شدند،‌ 

    کنار پیکر سرباز خودشان ایستادند و زیر لب زمزمه کردند: «إنا لله و إنا إلیه راجعون». 

    بعد در جستجوی خانواده شهید، نگاهی به اطراف  انداختند اما به‌خاطر ازدحام مردم نتوانستند از نزدیک خانواده‌ را ببینند. 

    پس از پایان مراسم آقا گفتند: «از طرف بنده به خانواده‌ی شهید تسلیت بگویید؛ 

    گرچه من خودم هم در این مصیبت داغدار هستم». 

    بعد آرام و بی‌صدا در حالی که چشم به تابوت سیدمرتضی دوخته بودند، به راه افتادند. 

    خیابان سمیه هنوز صدای گام‌های آهسته‌ی رهبر را به دنبال پیکر سربازش در ذهن دارد…

    چندی بعد، 

    آقا در صفحه‌ی اول قرآنی که آن را به خانواده‌ی شهید آوینی هدیه کردند، این عبارت را به دست‌خط خود نوشتند

    : “به یاد شهید عزیز، سید شهیدان اهل قلم، آقای سیدمرتضی آوینی که یادش غالباً با من است…”

    بیستم فروردین ماه .. شهادت اقا سید مرتضی اوینی 

    شادی روحشون سه تا صلوات ....


  8. بر زمین افتادند ... تا بر زمین نیفتیم

    دوشنبه 18 فروردین 1393 08:48 ب.ظ آقاسید مرتضی



    ای شهید ، ای که بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته ای دستی برآر ...

    و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز ازین منجلاب بیرون کش 


    پی نوشت: این روزا به دعاتون خیلی نیاز دارم .... 


  9. به مناسبت شهادت علی خلیلی ...

    سه شنبه 5 فروردین 1393 08:04 ب.ظ آقاسید مرتضی



    مثل یک مرد پَر کشیدی تا...
    آسمان را به بَر کشیدی تا...

    تا که باران به شهر برگردد
    باز هم چشم تر کشیدی تا...

    روزها رنگ شب به خود دارند
    روز را تا سحر کشیدی تا...

    سینه‌ات داغدار فردا بود
    «آه» را بیشتر کشیدی تا...

    در همان کوچه‌های بی‌غیرت
    سینه‌ات را سپر کشیدی تا...

    حرف امروز نیست جان دادن
    روی دیوار در کشیدی تا...

    ارث مادر رسیده است به تو
    مثل یک مرد پَر کشیدی تا...

    حامد حجتی


  10. حسرت های سال 1393 ...

    جمعه 1 فروردین 1393 10:55 ق.ظ آقاسید مرتضی



    کـاش روزی بنویسند به بـقـیـع،یک فراخوان کمک،طرح احداث ضـریـح...

    کــاش روزی بنویسند به بـقـیـع،کارگران مشغولند، کار احداث ضـــریـــح...

    کـاش روزی بنویسند به بقیع، مـهدی فاطمه(عج) آید به تماشای ضـریح...

    کـاش روزی بنویسند به بقـیـع،فلش راهنما، مرقـد زهــرای(س) شفیــع...

    دعـای امسال ما: الـلـهم عـجل لولیک الـفـرج ...

    منبع : افسران جنگ نرم


  11. چادر مادرم ...

    سه شنبه 27 اسفند 1392 11:52 ق.ظ آقاسید مرتضی



    تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

    با دست خودش داده اناری به یتیمی

    حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

    بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

    در خانه زهرا همه معراج نشینند

    آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

    ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

    می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

    آتش مزن آتش در و دیوار دلش را

    جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

    حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

    پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی ...


  12. قمقمه‌ها را یكی یكی پر كرد و برگشت ...

    پنجشنبه 22 اسفند 1392 05:50 ب.ظ آقاسید مرتضی



    -  آقا مرتضی! یه نفر رو بفرست خط، ببینیم چه خبره.


    هركس می‌رفت، دیگه برنمی‌گشت. همان سه‌راهی كه الآن می‌گویند سه‌راهی همت. 


    خیلی كم می‌شد بچه‌ها بروند و سالم برگردند.


    آقا مرتضی سرش را پایین انداخت و گفت «دیگه كسی رو ندارم بفرستم، شرمنده.»


    حاجی بلند شد و گفت «مثل این كه خدا طلبیده.» و با میرافضلی سوار موتور شدند كه بروند خط.


    عراق داشت جلو می‌آمد. زجاجی شهید شده بود و كریمی توی خط بود. 


    بچه‌ها از شدت عطش، قمقمه‌ها را می‌زدند لب هور،‌ جایی 


    كه جنازه افتاده بود،‌ و از همان استفاده می‌كردند.


    روی یك تكه از پل‌هایی كه آن‌جا افتاده بود سوار شد. هفت هشت تا از قمقمه‌های بچه‌ها دستش بود. 


    با دست آب را كنار می‌زد و می‌رفت جلو؛‌ وسط آب،‌ زیر آتش. آن‌جا آب زلال‌تر بود. 


    قمقمه‌ها را یكی یكی پر كرد و برگشت ...

     

    شادی روح شهید همت صلوات ...




  13. قصه تلخ ...

    جمعه 9 اسفند 1392 12:14 ب.ظ آقاسید مرتضی



    آی قصه قصه قصه

    نون و پنیر و پسته

    مادری قد خمیده، روی یه قبر نشسته

    زل زده به قاب عکس

    اشک تو چشاش نشسته

    یاد قدیما کرده، یاد همون اتاقک

    که شش نفر آدمو توی خودش گذاشته

    چه پیر شده ... شکسته ...

    دستای لرزونش رو روی لحد گذاشته

    آی قصه قصه قصه

    ترکش خمپاره و گلوله قناصه

    یک پسری که روی، خاکریز ما نشسته

    گرفته توی دستش، یک پلاک شکسته

    پی نوشت : عجب روزگاریست .... 


  14. free iranian soldier

    شنبه 26 بهمن 1392 09:47 ب.ظ آقاسید مرتضی


    تو چه میدانی در سرمای منفی 3 درجه نگهبانی دادن یعنی چه...

    تو چه میدانی اگر که سر پست خوابت ببرد کسی در کمین است تا سرت را ببرد...

    تو چه میدانی مرز کجاست؟...مرزبان کیست؟....

    تو در آن لحظه فرق خودی با غیر خودی را نمیدانی...تو در آن لحظه به هیچ چیز فکر نمیکنی....

    تو درآن لحظه حتی نمیدانی اسلحه ی در دستت مسلح است یا نه .. 

    همه اش در کمتر از لحظه ای اتفاق می افتد...تا به خودت می آیی میبینی اسیر شده ای...

    از گروه پشتیبانی خبری نیست.....تکان بخوری با تیر مغزت را متلاشی میکنند....

    احساس میکنی تمام بدنت بی حس شده است...اگر کلمه ای حرف بزنی

    با قنداق اسلحه چنان بر سرت میکوبند که چشمانت سیاهی برود...هنوز هم در دل از خدا کمک میخواهی..

    الان دیگر اسیر شده ای...ناخودآگاه به یاد کربلا می افتی....

    الان چشمانت را بسته اند و دارند تو وهمرزمانت را سوار ماشین میکنند...

    ترسی در دلت می افتد...یاد مادر و پدر می افتی....

    هنوز به تو آب نداده اند...لب هایت غرق تشنگی شده اند..در دلت مدام یا حسین یا حسین میگویی...

    دوباره به فکر مادر می آفتی و قتی که خبر ربوده شدنت را می شنود...

    دلت میگیرد..

    راستی هنوز به تو آب نداده اند..فدای لب های تشنه ات بشوم..

    اما نگران مباش که برادرانت به سوی تو در حال حرکتند....


    پی نوشت : برای سلامتیشون دعا کنید ...


  15. دو ساله شدیم ...

    دوشنبه 21 بهمن 1392 09:43 ب.ظ آقاسید مرتضی



    سلام دوستان و همسنگران عزیز ....

    دو سال پیش تو همچین روزی تصمیم به ساخت این وب کردم و هدفتم تنها زنده نگه داشتن یاد شهدا بود 

    که به قول امام خامنه ای (مدظله) کمتر از شهادت نیست.....

    از اون روز دوسال میگذره و روزای زیادی و رو پشت سر گزاشتیم .....

    تنها کسی که به من تا امروز کمک کرد که وبو نگه دارمو و به عشق خودش وب ساختم آقا سید مرتضی اوینی بود ....

    امیدوارم تونسته باشم توی این دو سال کمکی هرچند کم و تاثیری هرچند قلیل گزاشته باشم

    اگه نظری درباره وب دارین به ما بگین خیلی خوشحال میشیم ....

    امیدوارم بازم بتونم با قدرت به کارم در راه شهدا ادامه بدم ......

    یا حق

    شهادت زیباست ....


تعداد کل صفحات : 30 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic